تبليغاتX
تنهاترین تنهام
خوش اومدی فقط یادت باشه دفتر خاطراتمو که خوندی برام دعا کنی از این تنهایی لعنتی خلاص شم

 

اینو مینویسم تا همیشه یادم باشه و یادم نره هیچ وقت .

امروز روزه گرفتم تصمیم گرفتم زندگیمو عوش کنم .میخوام شاد باشم.باید خدا بخواد و کمکم کنه

فکر کنم تنها دلیلی که باعث شده ۲سال زندگیمو عوض کنه خاطرات این مدته . دخترایی که وارد زندگیم شدن چه خوب چه بد . جوری ذهنم مشغوله که حتی نمیتونم یه کلمه درس بخونم حتی بعضی وقتا تو نماز اشتباه میکنم و نمیدونم رکعت چندمم .فق میدونم بد شدم و دیگه خسته شدم

از درسام عقبم و فقط یه راه برام مونده که اگه از حالا خوب بخونم میتونم جبران کنم وگرنه دیگه راه جبرانی ندارم

امروز تو خونه تنها بودم وهستم حسابی با خودم وخدام خلوت کردم قول دادم دیگه به هیچی فکر نکنم و خدا هم آرومم کنه .از خدا خواستم بهم صبر بده تا بتونم همه چییو فراموش کنم و منو ببخشه اگه بد کردم و آرومم کنه

من مطمئنم یه روزی جواب همه سوالامو از خدا میگیرم و خدا بهم میگه که چرا .... بدون دلیل رفت  . چرا خدا بهم خواهر نداد . چرا اینقدر تنها شدم . چرا  چرا چرا..

دیگه میخوام درس بخونم و میخوام به آرزوهای بزرگم برسم

تو این مدت فقط دختری رو میخواستم تا عاشقش باشم و براش هرکاری کنم شایداشتباه بوده این فکرم و دخترا هم بد هستن و همشون خوب نیستن . اگه خواهر داشتم اینقدر ....  .فهیمدم همه دروغ میگن .هیچکی رو قولش نمیمونه .همه....   .چقد آدما بدن .چقد بدی آخه

عیب نداره .آی آدمای نامرد از همتون متنفرم . دیگه میخوام زندگی کنم .به هیچکی فکر نمیکنم.ذهنم خیلی مشغوله.

 ولی پاکش میکنم .پاکه پاک .من میتونم چون خدا هوامو داره و ارادم خیلی قوییه

خدایا کمک کن

الهی به امید تو .خدایا آرومم کن برای زندگی جدیدم

خدایا منو به آرزوهای بزرگم برسون

خداحافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 23:5  توسط وحید  | 

سلام راستش رفتم تو یه وبلاگ داشتم میخوندم وبلاگ خاطرات یه پسر بود .وقتی خوندم باورم نشد که هنوزم چنین دخترایی وجود داشته باشن . فقط تونستم برا اون پسر نظر بذارم که : واقعا برات متاسفک که چنین دختری رو از دست دادی و اومدم بیرون از وبلاگش هر چند دلم گرفت بعد از خوندن این خاطرش ولی هنوزم باورم نمیشه  اشکمو درآوورد.. عشق عشق عشق  . شما هم بخونید خاطره این پسرو:{راستی اسم پسره حسین هست}

اخرين ديدار من واون هیچ وقت آخرین دیدارم با .... را فراموش نمی کنم.یک روز دلگیر پائییزی که دو روز بعد قرار بود عقد کنه من هم کاری از دستم بر نمی آمد. خیلی سخته که آدم نتونه کسی را که دوست داره بدست بیاره و بد تر از اون اینه که جلوی چشمات رفتنش ببینی.

 گریه کرد اما من جلوی خودم گرفته بودم و فقط دلداریش می دادم . یکم بهم بد و بیراه گفت و گفت که خیلی بی عرضه هستم منم فقط با شرمندگی سرم پائین انداخته بودم . از خودم ٬ از خانواده ام ٬ از زندگی و از دنیا بیزار بودم. حرفی هم برای گفتن نداشتم چی بهش می گفتم یعنی چی داشتم که بگم.بهش می گفتم همه این ۵ سال به خاطر من الکی بود؟ به قول خودش خواستگارای بهتر از این شخصی که تازه می خواست باهاش عقد را رد کرده.اما خب من تمام تلاشم کردم نه خانواده من راضی می شدند و خانواده اونم بدون موافقت خانواده من راضی نبودند.

 اون روز من تا نیم ساعت اصلا حرف نزدم فقط گذاشتم اون حرف هایش را بزند تا خالی بشه بعد من شروع کردم دوباره همه چیز را براش گفتن و اینکه من به هر دری زدم نشد.بعد چیزی گفت که آتیش گرفتم و دیگه نتونستم جلوی خودم بگیرم بغضم ترکید گفت آرزو می کنم که خوشبخت بشی و یکی بهتر از من نصیبت بشه تا اون موقع البته بعد از ۲۰ سالگیم تا همین الانش جلوی کسی گریه نکردم اما اون روز تو پارک جلوی همه مردم گریه کردم میگند مردها گریه نمی کنند اما من میگم چرا مردها هم گریه می کنند وقتی مردی گریه کنه یعنی آخر خط و کوهی از درد.

 شاید من زیاد جدی نباشم اما اون روز خیلی سخت بود اونم گریه می کرد مردم رد می شدند با تعجب به ما نگاه می کردند اما برای من هیچ چیزی تو دنیا مهم نبود بعد از ده دقیقه بلند شد و گفت که باید بره نمی دونستم چکار باید بکنم مثل دیوونه ها شده بودم بدنم بی حس بود .اما اون رفت برای همیشه هم رفت . نمیدونم شب عقدش بهش چی گذشت اما من مثل دیوونه ها بودم. به پوچی رسیده بودم هیچکس نمی دیدم. دوستام که قضیه را می دونستند قرار گذاشتند شبش بریم بیرون با هم باشیم منم قبول کردم. اما ساعت ۳ بود یهو دلم گرفت اصلا هیچ کنترلی روی خودم نداشتم بلند شدم رفتم .خانه ما در شرق تهران هست و تا حرم حضرت عبدالعظیم یک ساعتی با ماشین راه هست و من رفتم اونجا آخه نذر داشتیم که اگه کارا درست بشه و بهم برسیم ........... انجام بدیم وارد حرم حضرت عبدالعظیم(شاه عبدالعظیم) شدم مثل طلبکارا شروع به شکایت کردم و حرفهائی زدم که از روی بچگی و عصبانیت بود نزدیکای ساعت ۱۱ شب بود که خادم حرم آمد گفت باید برم بیرون می خواد در ببنده منم آمدم بیرون برگشتم خونه و تا ۲۰ روز با خانوادم حرف نزدم و یک ماه بعدم از ایران رفتم . و بعد از یک سال و نیم برگشتم الان که سنم بیشتر شده و از اون روز دقیقا ۳ سال و ۱۱ ماه و۲۸ روز می گذره و من ۲۸ سال و ۹ ماه و ۲۷ روز سن دارم می فهمم خیلی منطقی تر می توانستم با خانواده ام صحبت کنم و با دلایل راضیشون می کردم نه با غرور و تهدید و رفتن بعضی ها بهم می گفتند این جور دوستیها هوسه خودم هم شک داشتم اما خب وقتی فکرش می کردم می دیدم دختر عموم که پدرم و عموم خیلی اصرار داشتند با هم ازدواج کنیم چه از لحاظ ظاهری و تحصیلات و وضع مالی بهتر بود اما من قبول نمی کردم و یک اتفاق دیگه هم افتاد و به من ثابت کرد که اگر ما عاشق واقعی هم نبودیم (چون عشق به نظر من فقط مخصوص خداست) اما واقعا همدیگر را دوست داشتیم

تقریبا ۶ ماه پیش پسر خاله اون دیدم زیاد رفیق صمیمی نیستیم اما سلام علیکی داریم. ازش درباره اون پرسیدم گفت یک پسر داره با خوشحالی ازش پرسیدم اسمش چیه؟ چون اون عاشق اسم متین بود فکر کردم اسمش گذاشته متین ولی بهم گفت اسم پسرش را گذاشته حسین تا این شنیدم انقدر خوشحال شدم که اشک توی چشمام حلقه زد احترامش برام به عنوان یک خواهر صد چندان شد و بهم ثابت شد که هوس نبوده دوست داشتن واقعی بوده امیدوارم خودش و همسر محترمش همیشه سلامت و خوشبخت و داش حسین کوچولو هم آینده ای درخشان در انتظارش باشه من تا اون روز فقط عمو بودم دائی هنوز نشده بودم ولی از اون روز به بعد دائی شده بودم و جالب اینکه خواهر زاده ام هم اسم خودم بود. و الان که این خاطره را می نویسم خیلی خوشحالم و تسلیم اراده خدا هستم و از خواست خدا اطاعت میکنم و در برابر صلاح خداوند سر تسلیم فرود می آورم و فقط در کار آدمیزاد مانده ام! که وقتی می تواند نمی داند و وقتی می داند نمی تواند

حسین

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 22:0  توسط وحید  | 

 
 
زیبا دروغ می گفتی; یاد خوش باوری های من بخیر!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:29  توسط وحید  | 

 

jokvsms.mihanblog.comjokvsms.mihanblog.comjokvsms.mihanblog.comjokvsms.mihanblog.com

jokvsms.mihanblog.comjokvsms.mihanblog.comjokvsms.mihanblog.comjokvsms.mihanblog.comjokvsms.mihanblog.comjokvsms.mihanblog.com

jokvsms.mihanblog.comjokvsms.mihanblog.comjokvsms.mihanblog.comjokvsms.mihanblog.comjokvsms.mihanblog.com

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:43  توسط وحید  | 

 

سلام  بالاخره دانشگاه شروع شد . بالاخره يه ترم ديگه شروع شد .شنبه رفتم كلاس بد نبود استادشم خوب بود و خوبم درس ميداد تو يه كلاس تقريبا 10نفري بوديم .راستي يه چيزي بگم؟ فردا صبح آزمايشگاه دارم اين ازمايشگاه رو ترم قبل نگرفتم ولي بقيه بچه ها گرفتن حالا يه هفتست دارم دعا ميكنم كه خدا كنه حداقل يه پسر تو ازمايشگاه فردا باشه چون حدس ميزنم به احتمال زياد همش دختر باشه . نميتونم با دخترا همگروهي بشم چون نميتونم نه ازمايش انجام بدم و از اون بدتر گزارش كار نوشتن سخت ميشه . مجبور ميشم حذفش كنم . نميدونم هر چي خدا ميخواد .

ديدي دل هممون گرفته؟؟ همه ميگن تنهاييم همه ميگن دلتنگيم . هممون دلتنگ يه عشق پاك و مهربون هستيم كه زنديگمونو عوض كنه . خيلي جالبه . عجب دنياييه . هركي دنبال گمشده خودش ميگرده .كسي كه تو روياهاش خوشبختش ميكنه و براش ميشه يه زندگي. ميگن آدماي خوب وپاك دلشون نميگيره و هميشه شادن چون خدا رو هميشه دارن ولي ولي... نه بذار راستشو بگم؟ من دلم بدجور گرفته و دلتنگم {يعني خدارو ندارم؟} نميدونم .

خدايا شكرت فقط ببخشم

 

يه چيزي ميخوام بذارم ولي اگه خوشت اومد تورو خدا آخرشو عمل كن آخه دارم كم صبر ميشم. میترسم

 

 اگر درياي دل آبي است تويي فانوس زيبايش اگر آيينه يك دنياست تويي معنا ي دنيايش


تو يعني دسته اي گل را ز آن سوي افق چيدن تو يعني پاكي باران تو يعني لذت ديدن


تو يعني يك شقايق را به يك پروانه بخشيدن تو يعني از سحر تا شب به زيبائي درخشيدن


تو يعني يك كبوتر را زتنهايي رهاكردن خداي آسمانها را به آرامي صدا كردن


تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن تو يعني باغي از مريم تو يعني كهكشان بودن


تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني تو يعني پيك ازادي براي روح زنداني


تو يعني در زمستانها به ياد عشق افتادن تو يعني روح باران را متين و ساده بوسيدن


تو يعني اوج زيبائي كنارم هستش و هر شب به خوابم باز مي آيي

 

 

توروخداهمين الان  سرتو بكن بالا و فقط به خدا بگو :{ يه يار خوب  رو بهم برسونه  وبعدشم يه صلوات بفرست } چند ثانيه كه بيشتر وقتت نميگيره .شايد خدا خيلي هواتو داشته باشه و ...... . مرسي 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 17:32  توسط وحید  | 

سلام  . اومدم ولي نه مثل هميشه  بذار راحت تر بگم . من برگشتم و اروم شدم. فرق كردم تو اين  حدودا 50 روزه . امروز عيد فطر بود ولي چه زود رفت و چه زود ماه رمضون رفت  . اينو واقعا از ته دل گفتم كه ماه رمضون زود رفت آخه ماه رمضون امسال برام  خيلي فرق داشت خيلي.  مخصوصا احيا هاشو  گريه هايي كه ا مسال كردم و مهم تر از همه چيزايي كه خدا بهم فهموند تو اين مدت  .  بذار از اول بگم :

راستش خيلي  از زندگي بدم اومده بود از عشق و عاشقي و مهتر از همه از  دخترايي كه فقط به فكر خودشونن و داشتم واقعا ديوونه ميشدم  . ديگه نميخواستم بنويسم و ميخواستم اين وبلاگ بذارم و برم . ميخواستم  با همه قهر بشم . ديگه نمازام نماز نبود و فقط  يه مشت حركت بود . ديگه تو نمازام با خدا حرف نميزدم و  واقعا تنها شده بودم . چرا؟؟؟   خودمم نميدونم ولي شايد داشتم خدا رو از دست ميدادم .زندگي برام تكراري شده بود . دلم گرفته بود و كم اورده بودم .

ميدوني من چي ميخواستم؟؟؟ يه دختر كه منو بفهمه و پيشم باشه و از ته دل دوسم داشته باشه و باهام باشه  نه كه باهاش يه چيزي مثل دوست باشم  خيلي بالاتر از اينا يعني ميخواستم برا هميشه بشه همه زندگيم  و يه عشق پاكه پاك باشه برام نه  مثل همه فقط چند وقت باهم وقت تلف كنيم و تموم بشه .ميخواستم واسش جونمو بدم ميخواستم واسش هركاري كنم . ولي پيدا نميشه . كدوم دختره كه مهربونيش از ته قلبش باشه و به فكر خودش نباشه و واسه خاطر كسي ديگه اي هم زندگي كنه؟ هيچكي . همه يا پول يا خونه يا ماشين يا ....  ولي خب من از اينا متنفرم و من فقط عشق ميخوام نه اينا . من ميخواستم پاك باشم و هنوز همون پسر خوب باشم ولي  شايد با اومدن يه دختر تو زندگيم نتونم پاك بمونم چون به خودم هنوز اطمينان كامل ندارم  . اصلا اينجور دختري هست؟ يا همشون فقط به فكر خودشونن؟؟؟

اينو هيچ وقت يادم نميره: يه جايي خوندم كه ما ادما هر جوري كه باشيم خدا  هم  يكي مثل خودمونو تو زندگيمون ميذاره و ميكنه  همدممون . پس ميخوام پاك باشم و خوب تا بهترين دخترو نصيبم كنه . ميخوام دختري رو تو زندگيم بياره كه  از چهرش پاكي رو بشه ديد و .....

رفتم مسافرت ، گريه و گريه و گريه  و بعدشم توبه به خاطر اين همه ناشكري . اره من تنها نيستم  نه بذار راحت بگم :

 

من تنهاترين تنها نيستم و خوشبخت ترين خوشبختم

  

آخه خدا خيلي چيزا رو بهم داده خدا خيلي هوامو داره كه نذاشته برم سمت گناه كه هنوز  دوسم داره و كنارم حسش ميكنم .  من همه چي دارم . خدايا شكرت شكر شكرت  .

منم خيلي چيزا رو فهميدم و از خودم بدم اومد به خاطر ناشكريام . ازخدا خجالت كشيدم به خاطر اين همه  ناله كردناي الكي چون خيلي خوشبختم  . فهميدم چقدر خوشبختم

ديگه نميخوام دنبال دختري بگردم چون پيداش نميكنم . اوني كه من ميخوامو خدا ميرسونه .ميخوام زندگي كنم و شاد باشم . ميخوام پرواز كنم و  فقط با خدا رفيق باشم . شايد فرشته زندگي من تو اين دنيا نباشه  نه نميشه . ميدونم كه هست و به موقعش مياد پيشم . ديگه فقط خدا برام مونده  . ميخوام فقط با خدا رفيق باشم  ميخوام زندگي كنم و درس بخونم ميخوام با غرور زندگي كنم و ميخوام مغرور بشم . بذار واضح تر بگم : ديگه نميخوام به دخترايي كه تو چشمام نگاه ميكنن و زل ميزنن نگاه نكنم و ميخوام با غرور اونا رو هيچي حساب نكنم تا بفهمن كه  از همشون بدم مياد . ميخوام بهشون بفهمونم كه من از همشون بدم مياد . ميخوام بهشون بفهمونم كه  ديگه تو چشام زل نزنن  . ميخوام فقط خدارو داشته باشم . ميخوام فقط به خدا نگاه كنم .

قدر گريه هاي شب هاي احيا و  توبه هامو ميدونم و ديگه نا شكري نميكنم آخه خدا بهم چند بار تو اين روزا فهموند كه خيلي خوشبختم خيلي .

چند روز پيش انتخاب واحد داشتم و 20 واحد گرفتم . ترم خيلي سختييه خيلي .هرچي درس سخت بوده رو برداشتم ولي ميدونم كه ميتونم . برا رسيدن به هدفم ميتونم چون بايد بتونم بهترين بشم تا يه نفرو خوشبخت كنم . ديگه نميخوام به دختراي نامرد فكر كنم چون فقط به فكر خودشونن . ديگه ميدونم كه خدا هوامو داره و نبايد خطا برم  .  من برگشتم  و بهترينو دارم .  هيچي كم ندارم . ديگه حسرت خواهر نداشتنو نميخورم چون ميخوام تمام مهر و محبتي رو كه بايد به خواهرم ميكردم يه روزي بذارم برا كسي كه خدا ميياره تو زنديگم . من شروع ميكنم ولي ديگه ناشكري نميكنم ولي اينم بگم اينجوري نيس كه اصلا دلم نگيره چون همه ادما بعضي وقتا دلشون  ميگيره ولي سعي ميكنم كمتر بنويم از دلتنگيام  اخه قراره شاد باشم .

خدا مرسي كه پيشمي .خودت كمكم كن . برام دعا كنيد بتونم .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:7  توسط وحید  | 

آي خدا سلام بعضي وقتا مثل حالا كه ازت دور شدم دلم ميخواد داد بزنم و تا ميتونم گريه كنم ولي نميدونم برا چي نميشه.

يادته هميشه ميگفتم بزرگترين ارزوم اينه كه فقط يه خواهرداشته باشم تا پيشش باشم و باهاش حرف بزنم و درد دل كنم؟ ولي خب هيچ وقت بهش نرسيدم (هرچند ميدونم يه حكمتي تو كارت بود)

از وقتي دانشجو شدم (2ساله) به خيال خودم بلد شدم عشق و عاشقي چييه . ازشيوا شروع شد و ....اره همش اشتباه بود اونم بدترين اشتباههاي عمرم  .

يكي نبود بهم بگه آخه بچه مگه عشق و عاشقي الكييه .  مگه ديگه عشق وجود داره؟ مگه ديگه كسي هم هست كه به فكر يه نفر ديگه باشه نه عزيزم همه به فكر خودشونن . همش اشتباه بود . فقط برام اشك داشت و اشك و اشك  .

چه روزايي بودن اين 2سال .  گريه . بي تابي . استرس . ويبره گوشي و ...

دلم تنگ شده برا اون درس خوندنام برا اون شاگرد سوم كلاس بودن برا اون نمازايي كه تو خونه تنهايي ميخوندم و فقط با تو حرف ميزدم نه با هيچ دختري نه با هيچ كس

هميشه تا خونمون خالي ميشد  نماز ميخوندم و باهات حرف ميزدم  ميگفتم خدايا شكرت ولي  ديگه تو نمازام همه فكري ميكنم جز فكر تو . ديگه دعا ميكنم خونمون خالي بشه نه واسه نماز خوندن  بلكه برا اينكه گوشييو بردارم و با يه نفر حرف بزنم ولي نه با تو . چقد خر شدم نه؟

اره حالا ديگه هيچي ندارم و میخوام از نو شروع کنم حالا ديگه ميگم كاشكي 2سال پيش بود و 2سال ديگه ميگم كاشكي حالا بود و ..... اين رسم روزگاره مگه نه خدا جونم؟؟

امروز ديگه بدرقم دلم گرفته ها . باشه خودمو از كامپيوتر و نت و ... دور ميكنم فقط كمكم كن خدا

من از عشق متنفرم چون نه  برام خواهر ميشه نه برام ارزو نه برام دختري رو داره كه بشه فرشته ي ارزوهامو  همه زندگيم .

صبر ميكنم ولي يادت باشه خودت گفتي بعد هرسختي آسونييه ها . مگه نگفتي؟ باشه منم صبر ميكنم. خودت ميدوني دستم به هيچ  نامحرمي نخورده يا اگه خورده  چيز مهمي نبوده كه بشه اسمشو گذاشتت ..... اونقدر غيرت دارم كه بفهمم . من برا عشقم صبر ميكنم و بهش خيانت نميكنم چون براش يعني برا با اون بودن ارزو دارم . برا دخترم ارزو دارم برا زنديگيم و برا .....   

اين روزا كارم شده فقط فكر به تو و كارام خدا

لحظه هاي آخره . روزاي آخره .  كم نميارم . ميخوام بلند شم . ديگه زمين نميخورم

 تو ديگه منو تنها نذار خداي خودم آخه فقط خودتو دارم فقط تو و اميد به رسيدن ارزوهام دليل بودنمه . خدايا كمكم كن .

من اگه غرور دارم من اگه كسي شدم من اگه هنوز  يكم شادم من اگه هنوز اميد دارم كه قلب شكستمو بسازم فقط به خاطر اينه كه ميدونم پيشمي . ميدونم صدامو ميشنوي . ميدونم آرزوهامو ميدوني .ميدونم كه آرزوهام و رسيدن به اونا فقط ارومم ميكنه .

تا ابد باروني نيس چشماي من .آي روزگار گل منو اگه چيدي گل منو اگه گرفتي من ميخوام انتقام بگيرم ازت با خنده هام ميخوام روتو كم كنم  روزگار نامرد

 

خداحافظ

 

منو ببخش خدا

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 18:49  توسط وحید  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 18:3  توسط وحید  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 22:0  توسط وحید  | 

نمیدونم چرا دیگه نمیشه مثل قبلا از ته دل خندید

چرا نمیشه راحت گریه کرد و با خدا درد دل کرد

خسته شدم از تنهایی خدارو پیدا کردم بیشتر از قبل .ارومم کرد ولی نمیدونم چمه؟

نه عاشقم نه عشقی دارم نه میخوام عاشق بشم ولی خیلی سخته . دیگه از تنهایی میترسم .

هرروز بهتر میشم .غرورم برمیگرده . روزای دلتنگیم کم میشه . اشکام کمتر میشه . خدارو بیشتر حس میکنم و دیگه باور کردم عشق وجود نداره و باید تنها بود تا خدا رو پیدا کرد

امروزو روزه گرفتم تا خدا یکم بیشتر هوامو داشته باشه . هیچ وقت حسود نبودم و نیسم ولی نمیدونم چرا همش میخوام خدارو مال خودم کنم و همش میخوام کنارم باشه و هوامو داشته باشه . حال خوبییه وقتی ادم روزه هست . از حالا دلم برا ماه رمضون تنگ شده

دیگه نه عشق میخوام نه عاشق میشم نه میخوام به هیچ .... نگاه کنم .اینقد غرور دارم که بتونم .

میخوای بدونی چرا؟؟؟ آخه هیچکی عاشق نیس . به قول پرییا همه ادما به فکر خودشونن .

خدا یا شکرت که تا اینجاش خوب زندگی کردم  پس بذار بقیشم پاک باشم و راحت زندگی کنم حالا که هیچ  عشقی وجود نداره  . نمیخوام تو رویا زندگی کنم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 10:55  توسط وحید  |